اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

180

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

آن كشته شد ، نشسته بودم و عمه‌ام زينب مرا پرستارى مىكرد كه پدرم در آمد و مىگفت : يا دهر اف لك من خليل كم لك فى الإشراق و الأصيل من طالب و صاحب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الأمر الى الجليل و كل حى سالك سبيلى [ 1 ] « اى روزگار ، اف بر تو دوست ، تو را در صبح و عصر چه بسيار جوينده و همراهى كشته است ، و روزگار بعوض قناعت ندارد ، و تنها امر بدست خداست ، و هر زنده اى رونده راه من است . » [ 1 ] گفتار پدرم را فهميدم و مراد او را دانستم و گريه راه گلويم را گرفت و جلو اشك خود را گرفتم و دانستم كه بلا بر ما فرود آمده است ، ليكن عمه‌ام زينب ، چون آنچه را من شنيدم ، شنيد ، و شان زنان نازكدلى و بيتابى است ، بىاختيار سر برهنه و دامن كشان از جا جست و مىگفت : واى از بىبرادرى ، [ كاش ] مرگ زندگى را از من گرفته بود ، فاطمه و على و حسن بن على برادرم امروز مردند . پدرم به او نگريست و غصه خود را فروخورد و سپس گفت : يا اختى اتقى الله فان الموت نازل لا محالة ، « خواهرم ، خدا را پرهيزگار باش كه مرگ ناچار مىرسد . » پس زينب لطمه به روى خويش زد و بيهوش افتاد و فرياد كرد : اى واى ، بىبرادر شدم . امام پيش رفت و آب به روى خواهر ريخت و به او گفت : يا اختاه تعزى بعزاء الله ، فان لى و لكل مسلم اسوة برسول الله ، « خواهرا ، بشكيبايى خدا ، شكيبا باش ، چه مرا و هر مسلمان را به پيامبر خدا اقتدا بايد . » سپس گفت : انى اقسم عليك فابرى قسمى ، لا تشقى على جيبا و لا تخمشى على وجها و لا تدعى على بالويل و الثبور ، « تو را سوگند مىدهم ، پس سوگند مرا راست گردان ، بر من گريبان چاك مكن

--> [ 1 ] ل ، السبيل .